سهم من از عشق گوشه ی سردو تاریکی از این دنیاست که بایاد تو گرم و روشن مانده است
 

هر بار که میام کلی حرف مینویسم اخر سر هم پاک میکنم میرم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:25  توسط سعید | 
 

تمامِ آن چیزی که درباره‌ی تو در سرم هست،

 ده‌ها کتاب می‌شود،

 اما تمام چیزی که در دلم هست،

 فقط دو کلمه است،

 دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 18:42  توسط سعید | 
بعد از این همه مدت بازم اومدم سره خونه ی اولم تو سرم پر از حرفه اما نمیدونم چی باید تایپ کنم

قبلا هر وقت داغون بودم وقتی مینوشتم اروم میشدم اما انگاری اونم برام زیاد بوده دیگه دستم نمیره واسه تایپ کردن

از شهرزاد شنیدم که نامزدیت بهم خورده واقعا ناراحت شدم

هر سال تولدت رو بهت تبریک میگفتم البته خودم که نه به شهرزاد میگفتم اون بهت پیام میداد یا زنگ میزد اما امسال شهرزاد عروسیش یه روز با تولدت اختلاف داشت نتونستم بهش بگم اما تولدت مبارک عزیزم تولدت مبارک

نمیدونم این چه مدل دوست داشتنه که میترسم باهات حرف بزنم بهت پیام بدم میترسم حتی فیلم عروسیه شهرزاد که تو هم توشی رو ببینم میفهمی میترسم !!! دله بعضی وقتا میگیره بعضی وقتا تو رو میخواد مثل الان که بغض داره گلومو پاره میکنه ولی از کجا پیدا کنم تو رو بدم بهش

هر روز به صفحه ی فیس بوکت سر میزنم دستم نمیره پیام بدم دستم نمیره درخواست دوستی بدم میترسم

خودم میدونم که نه تو اون سپیده هستی نه من اون سعید !! نه شوقی نه هوسی هدفی هیچی

فقط شب رو روز و روز رو شب میکنم باور کن نه امروز با دیروز فرقی میکنه برام نه با فردا نه با هفته ی بعد همشون یه مدل هستن ناراحت افسرده گوشه گیر تفاوتش اینجاس که یه روز میری با دوستات بیرون الکی با اونا میخندی یه روز میری باشگاه الکی سر و صدا میکنی ولی وقتی از ته دل نباشه نمیچسبه باور کن نمیچسبه خیلی وقته حسرت خیلی چیزا به دلم مونده

بعضی وقتا که تو پارک خیابون یا جایی میبینم که پسر دختر دست به دست هم دادن دارن میرن حسودیم میشه حسرت میخورم شاید تو نتونی بفهمی اما واسه من دیگه دارن میشن عقده 

وقتی من نمیتونم بفهمم سر رو شونه گذاشتن چشاتو بستن به هی چی فکر نکردن چه لذتی داره تو هم نمیتونی بفهمی اینا رو حتی واسه یه بار حتی واسه چند لحظه هم نداشتن چه معنی داره 

سهم من از تو چند تا عکس و یه مشت خاطره بیشتر نیست به همینا هم قانعم امیدوارم حداقل اینا رو دیگه خدا ازم نگیره

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 18:40  توسط سعید | 
بازم تقویم ورق خورد و روز رفتنت دوباره تکرار شد چقدر از این تاریخ بدم میاد

 

من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش

 

من به عشق تو !! تو به عشق هر که هستی خوش باش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:23  توسط سعید | 
انتظار

یه کلمه ی 6 حرفی

که نصف عمرمو با خودش برده به عمق سکوتی که منتظر شکستنه

انتظاررررررر

متنفرم ازش

هیچ چیز رو مثل انتظار با عمق وجودم درک نکردم هیچ چیز و مثل انتظار لمس نکردم

رفتن دل کندن از دور دیدن مخفی شدن پشت یه خنده ی لعنتی

خیلی چرا های بی جواب دارم تو سرم که نمیدونم جوابشو


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:15  توسط سعید | 
نمیدونم تا کی میام و مینویسم بدون اینکه تو بدونی

هر روز به صفحه ی فیس بوکت سر میزنم و منتظر یه عکس تازه میشم و میترسم اددت کنم و بفهمی من هنوزم دنبالتم و بیشتر ازم فرار کنی از دور دیدنت هم مزه ای داره نمیدونم به ذهنم اعتماد کنم یا به حرف دختر دایی شهرزاد میگه نامزد کردی ولی تو هیج کدوم از عکسات انگشتری نمی بینم هیچ تبریکی هیچ کامنتی که مشخص کنه نامزد کردی

نمیدونم فقط نمیدونم

همین نمی دونم ها هستن که اذیتم میکنن

همین نمیدونم چرا ها

فقط میدونم دوست دارم و نمیتونم ازت دست بکشم میدونم که نمیتونم فراموشت کنم فکر کنم تو این 9 سال این به خودم هم ثابت شده

هیچ امیدی ندارم

با این که همه به چشم یه کوه بهم نگاه میکنن اما به خدا کاه هم نیستم دلم بد جوری گرفته وقتی شادی همه دورو برت هستن اما وقتی ناراحتی این ور اون ور خالیه  کاش فقط تو بودی انتظار زیادی ندارم کاش فقط میشد برگشت به عقب کاش فقط میشد یه بار دیگه باهات حرف بزنم یادته واسه رو باسه مینوشتی یادته ok رو  oki  مینوشتی من همش یادمه

دلم برات تنگه


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 13:37  توسط سعید | 


ﺗﻮ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﯼ …

ﺍﻣﺎ …

ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺩﺍﺭﻡ …

ﻫﺮ ﮐﺠﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ …

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ …

ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻋﺸﻘﺖ …

حتی در کنار کس دیگر …

ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪﯼ …

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ …

ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ …

ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻨﺪﺩ ….


---------------------------

دوباره تاریخ رفتنت تکرار شد

9 سال

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:3  توسط سعید | 
بعضی آدمهــــــا یهـو میــان ...
یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ...
یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ....
یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات...
یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت ...
بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن ....
یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ...
یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . .
یهـو میشن سبب بلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:22  توسط سعید | 
خیلی دلم میخواد بازم بنویسم


تولدت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر ۱۳۹۲ساعت 18:59  توسط سعید | 
چیزی واسه گفتن ندارم فقط دلتنگم

شاید دلتنگ ارامش

شاید دلتنگ خودم 

شاید دلتنگ این لحظاتی که باید ولی نشد

شاید دلتنگ لحظاتی که نباید ولی شد

نمیدونم از چی میترسم نمیدونم کجا رو باید دوباره بازبینی کنم که چرا اشتباه بود

بعضی وقتا بین دو تا چیز موندن سخت تر از انتخابشه

یه طرف یه چیز طرف دیگه یه چیز وسطش که باشی نه به این میرسی نه به اون

حصرت جفتش به دلت میمونه

خدا رو شکر این وبلاگ رو دارم

خدایا نوکرتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 17:50  توسط سعید | 
سلام

خیلی وقت بود که نبودم حوصله ی نوشتن حرفای تکراری رو نداشتم

یه چند وقته یه جوری شدم

تو یه دو راهی موندم نمیدونم برم نرم

نمیدونم چیکار کنم

زورکی میخندیم زورکی زندگی میکنیم زورکی زورکی

حوصلم از همه جی سر اومده روزای تکراری زندگی یک نواخت انگاری خدا سرنوشت منو کپی پیست کرده

خدا جون شما دیگه به دل نگیر

خدایا کمکم کن خودت میدونی دو راهیم چیه میدونی برم چی میشه بمونم چی میشه موندنم یه مشکل داره رفتنم صد تا باید خیلی چیزارو از دلم بکنم مردونگی خانواده حرف و حدیث هزار تا سر کوفت از خودم واگه ....

خدایا یه گوشه چشمی به منم نگاه کن

میدونم بنده ی خوبی نبودم انتظار هم ندارم معجزه کنی ولی یه لطفی بکن و بذار موندن رو انتخاب کنم یه دری باز کن میدونم انتخاب درست کدومه انتخاب غلط کدومه ولی تو هم میدونی واسه چی میخوام پا توش بذارم پس خودت کمکم کن 

خدایا همیشه دوست داشتم چی بشم چی نشم رو خودت خوب میدونی از زندگیم راضی هستم اما ... رو نمیتونم بکشم شاید عرضشو ندارم قبول ولی به غیرتم میخوره نمیکشه خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 19:53  توسط سعید | 
سلام خوبی؟

خیلی وقت بود که نمیتونستم بیام بنویسم یعنی فرصت نداشتم و سرم بدجوری شلوغ بود اخه نزدیکای عید نوروز هست و .....

چند شب پیش خوابه تو رو دیدم

دیدم اس زدی تو خواب هم خوشحال شدم تازه بعد از بیدار شدن چند دقیقه فکر میکردم واقعا اس دادی اما دیدم باز خواب بود

برم دیگه وقتم تنگه

فعلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:1  توسط سعید | 
بازم من پیدام شد

سپیده جان سلام بازم من و حرفای تکراری و سر درد های همیشگی

دلم برات تنگ شده

چند سالی میشه که از دور هواتو دارم و جرات جلو اومدن ندارم الانم که شوهر کردی اصلا جرات ندارم. بیام که چی؟به قول اون ترانه اون که رفته دیگه هیچوت نمیاد

چند تا اشتباه کردم یکیش این بود که به حرف شکسپیر گوش دادم

گاهی برای انان که دوستشان داری نشانه ای بفرست

فرستادم و نتیجه این شد که باید دوباره دنبالت بگردم از یاهو پلاس و فیس بود یوزرتو پاک کردی

من موندم و بازم تنهایی ولی بازم پیدات میکنم بازم از دور هواتو خواهم داشت

نمیدونم روزا و شبهاتو با کی هستی نمیدونم خنده هات شادی هات با کیه نمیدونم نمیدونم اصلا اونی که باهاش ازدواج کردی کیه ولی این رو میدونم عاقل هستی چون این همه منت کشی کردم محل هم نذاشتی من دیوونه دیدی به دردت نمیخوره رفتی

گاهی وقتا از خودم بدم میاد البته گاهی هم نه همیشه نمیدونم چرا ولی احمق هستم کاش بلد بودم با دختر چطور حرف بزنم کاش قبل از اشنایی با تو حرفامو تو گلوم میپختم و بعد بهت میگفتم همه چیز با یه سلام شروع شد و با یه ...تموم شد

چقدر سخته تو با مرگ دست و پنجه نرم کنی ولی اون گوشی رو رد بده

نمیدونم چرا عاشقتم نمیدونم چرا هنوز دردم تو هستی نمیدونم چرا تموم نمیشه نمیدونم

چرا به خودم نمیام چرا

سعید خیلی الاغی خیلی

نمیدونم واسه کی مینویسم و کی میخونه

سپیده کاش یه روز بفهمی دوست دارم

خیلی سخته افسرده باشی اما الکی بخندی خیلی سخته درد و دلات با نوشتن باشه و کسی جواب نده خودت باشی و خودت

گاهی وقتا به بعضی از دوستام حسودیم میشه هیچ وقت نفهمیدم عشق چیه نفهمیدم معنی اینکه یکی به فکرته یکی به یادته یکی نگرانته یعنی چی نتونستم اونی باشم که میخواستم

خدایا به دادم برس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 22:42  توسط سعید | 

تقویم دوباره اومد و رو 5 مهر قفل کرد و داغ رفتنت رو دوباره تازه کرد
شد 7 سال با تمام بدی و تلخیش دوباره تکرار شد انگار هر سال که میگذره تو برام تازه تر میشی
شاید چشم به هم زدن بود شاید یک عمر شاید میشد اوضاع رو تغییر بدم اما خواست خدا یا بهتر بگم بی عرضه گی من باعث شد از دور فقط نگاه کنم و خم به ابرو نیارم و از تو بسوزم
خیلی جالبه نه؟ یکی رو حتی ندیده باشی و حتی اسمت هم شاید یادش نیاد اما تو دیوانه وار عاشقش باشی
سپیده شاید یک روز بیای و بخونی شاید بخندی شاید حسرت بخوری شاید بگی بچه بازیه شاید بگی حیف
شاید زمونه عوض بشه شاید تو عوض بشی شاید من عوض بشم شاید حتی دنیا عوض بشه ولی حسی که تو دلمه کم رنگ تر که نه پر رنگ تر هم میشه دنیا هم عوض بشه حسی که من نسبت به سپیده ی هفت سال پیش داشتم عوض نمیشه
هر روز از تو نت دنبالت میگردم میبینم ولی میترسم بهت پیغام بدم از یه طرف ازدواج کردی از طرف دیگه نمیخوام خاطرات تلخ با من بودنو یادت بیارم هرچند برات یه سرگرمی بودم ولی تو عزیز ترینم شدی
امیدوارم که خوشبخت باشی و با نامزدت خوش باشی و طعم تلخ جدایی رو هیچ وقت نچشی
میدونی تو این 7 سال همیشه به یادت بودم حتی به خاطره اینکه تمام روز به یادت باشم کد گوشیم شماره موبایل تو شد
نمیتونم عکستو بزنم رو صفحه ی گوشیم اما میتونم شمارتو هر روز هزار بار بگیرم و یادت رو زنده کنم
تو هیمشه با منطق جلو رفتی از یه جهت خوبه که میتونی عاقلانه فکر کنی و به جای قلبت از مغزت دستور بگیری ولی خیلی چیزارو از دست میدی هیچ وقت معنی واقعی عشق رو نمیفهمی هیچ وقت درک نمیکنی دوست داشتن چه مزه ای داره و هیچ وقت نمیتونی هضم کنی عشق رو چون ندیدی
اشتباهم این بود که ساده بودم و بهت گفتم دوست دارم دیگه تکرارش نمیکنم به هیچ کس دل نمیبندم و به کسی هم اجازه نمیدم به من دل ببنده چون چوبشو خوردم
بیخیال
به همین زودی شد هفت سال یک عمر یا یه چشم بهم زدن مهم نیست مهم اینه تو بخندی و شاد باشی تا منم به عشق تو شد باشم
دوست دارم تا قیامت
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:51  توسط سعید | 
سلام خیلی وقت بود تو نت پیدا نمیشدم ولی بازم دلم طاقت نیاورد گفتم بنویسم

داره مهر ماه میاد و خاطره تلخ رفتن تو ۷ ساله میشه به یه چشم بهم زدن برای تو ولی به خون دل خوردن برای من

نمیدونم قصه از کجا شروع شد و به کجا رسید ولی هر چی بود اخرش اونی نشد که میخواستم

 

دلم برات تنگ شده خیلی نمیدونی باور کنی که هر روز و هر شب تو فکرتم

میدونم تو شوهر کردی و دیگه یه ارزوی محال شدی ولی من هنوزم دیوونتم نمیدونم چرا

ولی بازم منتظر میشم

خنده داره نه

هفت سال وبلاگ نوشتن واسه کسی که حتی یک کلمه ی اونم نخونده حتی نمیدونه یه چیزی به این اسم هست

دوست داره چه بخوای چه نخوای

این روزا اوضام بهم ریختس نمیدونم ولی افسرده شدم فکر کنم به خاطر نزدیک شدن مهر ماه باشه

کاش میشد یک بار دیگه صداتو بشنوم

اخرین باری که حرف زدیم صداتو ضبط کرده بودم از یک طرف هارده کامپیوترم سوخت از طرف دیگه رم موبایلم اونم رفت

خدا جون داشتیم؟شوخی شهرستانی؟

خلاصه

دلم برات تنگ شده بذار یه سرچ بزنم تو نت شاید یک عکسی مطلبی ازت پیدا کردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 19:31  توسط سعید | 
 
از ســرگيــجه

         يـــا از ســـر  گيـــجم بيـــزارم 


از دهــن كجــي ديــوار

       كــه بــه ســـكوتــــم ميــخنــدد

             و

فـشـــار ثانــيــه هــا

      كــه نــبــودنــت را بــه رخـــم مــيــكــشنــد


بـــه نــوار چــســب وســـط عـــكــســهــايـــمــان

   خــيـــره مـــيــــمــانـــم

تــو را نـــه!

                      ولـــي

      عـــكـــس هــايــت را خـــوب مـــيـــشــنـاســم 


كـــفــر  عــشــق هـــم         در آمــد

بـــاز هـــم صــداي آن زنــي كــه

              مــيــگــويــد

گــوشــيــت مــشــغــول اســت


    حــتـــي تــن نـــيـــم ســوز شــده ي تــو در عـــكـــس هــم

نــمــيــتــوانــد ارامــم كنــد

                  تــكــه هـــاي قــرص لاي دنـــدان

                               فـــك قــفــل شـــده  و

                                             تـــن ســـرد مـــن

                شــاهــدان خــوبــيــســت


مـــن خــودكــشــي كــرده ام و

                                              هــنــوز گــوشــي تـــو مـــشـــغول اســت

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر ۱۳۹۰ساعت 19:24  توسط سعید | 
بازم سلام

عيدت با تاخير مبارك

راستش خيلي وقت بود نيومده بودم نت تا وبلاگت رو بنويسم ولي دليل بر فراموش كردنت نبود

از اخرين باري كه نوشتم كلي اتفاقاي خوب و بد برام افتاده بود

بعد از شنيدن خبر ازدواج سپيده نتونستم بمونم ميترسيدم بازم كاره احمقانه بكنم و ناراحتش كنم واسه همين رفتم شمال پيش رضا يه مدت اونجا بودم و بعد از چند وقت برگشتم

وقتي برگشتم چون اونجا بودم پول نت رو نريخته بودم تلفن اتاقم قطع شده بود ديگه تنبليم شد بازش كنم واسه همين  همينجوري موند

تا اقدام به وصلش كردم هارده كامپوترم سوخت

ولي خوشحال بودم و ناراحت

خوشحال واسه اينكه درست 10 دقيقه قبلش عكساتو زده بودم به گوشيم ناراحت واسه اينكه صداي ماهتو كه اخرينبار تو 86 باهات حرف زده بودم ضبط كرده بودم كه هر موقع دلم برات تنگ ميشد به صدات گوش ميكردم از دست رفت

5 فروردين سالگرده اشنايمون بود كه نتونستم بهت تبريك بگم واسه همين كاراي مغازه رو بهونه كردم تا بيام تركيه شايد بتونم حتي از دور ببينمت

6 فروردين اونجا بودم و دلم طاقت نمياورد كه اونجا باشم و نتونم نبينمت

باورم نميشد كه شوهر كردي ولي اره شوهر كرده بودي

واسه همين نخواستم اجبار كبنم به شهرزاد چون تو ديگه فقط تو خاطراتم فقط تو ذهنم فقط تو وبلاگم فقط تو روياهام و خيالات مال من بودي تو دنياي واقعي محرم يكي ديگه بودي

هرز گاهي سوالي در موردت از شهرزاد ميكردم كه شايد بتونم خبري ازت بگيرم كه كاش نميپرسيدم

گفت كه واسه رفتن به امريكا اقدام كردين و داره كارت درست ميشه

تبريك ميگم بهت كه به روياهات داري ميرسي اما اميدوارم خدا به حق دل شكسته ي من جلوتو بگيره نري چون حداقل دلم خوشه چند ساعت با هم فاصله داريم تو تركيه همه جا چشمم دنبالت ميگشت و گوشم رو تيز كرده بودم كه ببينم كسي ميگه سپيده كه البته تو بازار يكي گفت سپيده كه واقتي برگشتم ديدم سكينه هم نيست چه برسه سپيده

كاش فقط ميشد يك لحظه فقط از دور ببينمت بدونم كه شادي و داري شاد زندگي ميكني

ميدونم كه ميدونستي اونجام دوس داشتم تو هم مشتاق ميشدي واسه ديدنم يا حداقل يه خبري ازم بگيري اما نگرفتي

ميزارم به حساب شانس بدم

سپيده ي عزيزم دلم برات تنگ شده تنگ تر از قبل ميدونم كه كسي نمتونه جاي تو رو تو دلم بگيره

هفتمين سالگرده اشنايمون رو بهت تبريك ميگم

اميدوارم واسه تولدت اونجا باشم و بهترين كادوي تولدت رو بهت بدم

ميدونم همش خياله ميدونم كه برگشتنت محاله ميدونم كه ديگه نميبينمت و نميتونم از نزديك حست كنم ولي من عاشق اين خيالاتم و بي صبرانه منتظره اين محالات

بدترين چيز انتظاره اميدوارم يه روز اين انتظارا تموم بشه

دلم برات تنگه

اوكي نوشتنت يادته؟

oki


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:22  توسط سعید | 
 

چند شب پیش به شهرزاد اس ام اس زدم که از سپیده خبری بگیرم که گفت سپیده نامزد کرد دنیا رو سرم چرخید اولش باورم نشد و گفتم شاید میخواد سر به سرم بذاره اخه همیشه سپیده میگفت که میخواد بعد از 25 سالگی ازدواج کنه

هر چی اس زدم نرفت که نرفت اخرش شب ساعت 1.30 بود که زنگ زدم و تائید کرد حرفشو

سپیده نامزد کرده

شب رو تا صبح بیدار بودم و تا صبح ناصر عبدالهی گوش کردم و گریه های بی صدا

دلم برا خودم میسوزه اخه خدایا خودت که از دلم با خبر بودی خودت که از کاراو اطلاع داشتی چرا اجازه دادی؟

این روزا خیلی بد جور تنهایی رو احساس میکنم تو جمع 100 نفری هم باشم انگار تنهام فکر کنم بازم افسردگی داره میاد سراغم

سپیده من از تو قده سره سوزن کینه به دل ندارم چرا که بی عرضه گی از من بود و حماقت کردم و خودم وارد عمل نشدم و کارارو سپردم به شهرزاد و اونم به نحو احسن انجام داد

شهرزاد هیچ وقت نمیبخشمت هیچ وقت

زندگی منو رو به بازی گرفتی دلم بد جور ازت شکست

بهش گفتم شهرزاد هیچ وقت نمیبخشمت برگشت گفت من مگه میدونستم شما با هم دوست بودین و الان قهر کردین؟

گفتم نه الان که گفتم شکه شدی 6 سال التماست کردم که کمکم کن سپیده دوست تو هست تو زبونشو بهتر میدونی

ولی نه که نه

سپیده ی قشنگم دوست دارم و تا اخر عمر دوست خوام داشت و به پات خوام موند چه با من باشی چه بی من

خدایا اگه قرار بود اینجوری تموم بشه چرا شروع کردی؟ها؟

چشم کفر نمیکنم شکر تو این امتحان هم بیست میشم چشم

سپیده ی قشنگم فکر نکم بعد از تو دوباره عاشق بشم چون دلم پیش تو گیر کرده

کاش میشد یه بار دیگه باهات حرف بزنم کاش میشد یه بار دیگه اسمم رو صدا بزنی کاش میشد فقط واسه یک ثانیه ببینمت کاش میشد فقط بدونی که یکی این ور دنیا دوست داره و اسمت از یادش نمیره

کاش میشد بفهمی تو رو قد من کسی دوست نداره  سپیده دنیام بودی چرا دنیارو رو سرم اوار کردی؟

چرا من دست رو دست گذاشتم و نشستم شهرزاد کارامو درست کنه ؟

چرا چرا چرا

خدایییییییییییییییییییییییییییا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا دلم براش تنگه چیکار کنم؟

سپیده ی خوبم دوست دارم برات بهترین ارزو ها رو میکنم و از ته دل خوشبختیتو میخوام

خوشبختی تو خوشبختی منه

بعد از این هم اشیانت هر کس است       باش با او یاد تو مارا بس است

اگه گیتار نبود چیکار میکردم

تو اوج قدرت و شهرت همه چیز دارم اما هیچ گوهی نیستم

یه چیزی رو خوب یاد گرفتم این که در مورده هیچ کاری به هیچ کس اعتماد نکنم و خودم انجامشون بدم چون ممکنه تا اخر عمر پشیمون بشم

شهرزاد هیچ وقت نمبخشمت ازت متنفرم

و در پایان سپیده ی قشنگم این وبلاگ همیشه نوشته میشه و بازم پا بر جا هست

دلم برات تنگ شده دیدار به قیامت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۹ساعت 12:2  توسط سعید | 
یه چشم بهم زدن نبود کلی خون  دل خوردم  کلی اه و اشک و حسرت  تو این شش سال بود

اره امروز ششمین سالروز رفتن تو بود به همین سادگی شد شش سال  

دلم واسه اون روزا تنگ شده واسه تک تک لحظه هامون واسه تک تک حرفا واسه دعوا کردن واسه غرغر های خودم و اروم کردنای تو

شاید تو یادت نیاد ولی من خیلی خوب یادمه

تموم اون روزا

تموم اون شش ماه و بیست و پنج روز که بهترین روزای عمرم بود

نمیدونم الان کجایی و در چه حالی این ندونستن خیلی خیلی عذاب اوره  و سخته تنها دلخوشیم شده عکس چشمات که تو اتاقم و تصویر دسک تاپ کامپیوترمه  فقط این دو تا چشماته که شده محرم اسرار و گوش شنوای درد و دل هام

برعکس تو! من نه شمارمو عوض کردم نه ایمیلمو! تا اگه شاید یه روزی خواستی بتونی پیدام کنی

شاید نتونی درک کنی یا غیر قابل باور باشه که همش جلوی چشمم هستی

هنوزم بعد از شش سال باز خواب تو رو میبینم اما تو خواب هم باید التماس کنم که نرو

یادته بهت گفتم یا تو یا هیچ کس ؟ الانم میگم یا تو یا هیـــــــچ کس

از این که عاشق تو شدم پشیمون نیستم برعکس خوشحال هم هستم و حس غرور میکنم

سپیده ی قشنگم  من بلاخره تونستم از خودخواهیم دست بردرم

دیگه مثل قدیما نیست بگم نمیزارم جز من با کس دیگه ای باشی نه تو ازادی و حق انتخاب داری میتونی بهترین رو برای خودت انتخاب کنی که ایشالا پیداش نمیکنی و من میمونم و  تو

میدونم برنمیگردی ولی ارزو بر جوانان عیب نیست

ارزو میکنم از خر شیطون بیای پایین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 15:26  توسط سعید | 
سلام

نمیدونم چرا بازم بهم ریختم نمیدونم چرا

چند روز پیش با شهرزاد حرف زدم در مورده تو ازش حال تو رو پرسیدم گفت خبری نداره گفت شاید رفته باشی مسافرت چون ندیده تو رو چند وقته

سپیده چرا اینکا رو با من کردی؟

شکایتمو به کی بگم به کی درد دل هامو بگم به کی دره خونه ی کی برم سراغ تو رو بگیرم؟

از شهرزاد که چراغی روشن نشد

دلم برات تنگ شده میدونم که نمیتونی درک کنی نمیتونی

کم اوردم کم اوردم دارم میترکم

کاش میتونستم فرار کنم از همه فرار کنم از درد از غصه از خودم از نبودنت کاش میشد سرنوشتم رو یه جوره دیگه مینوشتن

حق رو به تو میدم میدونم من خودخواهی میکنم که به زور میخوام دوست داشته باشم مهم  تو هستی که نمیخوای منو و الانم طبق حرف تو ز رندگیت کامل رفتم بیرون تا بتونی زندگیتو بکنی اخه من نمیذاشتم زندگی بکنی

دلم واسه ساعت 10 اون موقع ها تنگ شده واسه حرف زدن های با تو

دردعقت داره پیرم میکنه نا شکری نمیکنم من رازی هستم و تا اخر هم رازی میمونم

الان دارم به صدات گوش میدم به اخرین باری که باهات حرف زدم

با شوخی گفتم ما رو نمیبینی خوشحالی با لحن بد گفتی اره

از صبح تو داری زنگ میزنی؟

اره

واسه چی؟

که حالتو بپرسم دلم برات تنگ شده

اها خوبم

دیگه زنگ نزن

خواهش از من رد کردن از تو

چی رو به کی میخوای ثابت کنی

هیچ وقت نتونستم نفرینت کنم

امیدوارم خوشبخت باشی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:2  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش
من به عشقه تو تو به عشقه هر که هستی خوش باش

نوشته های پیشین
هفته اوّل بهمن ۱۳۹۳
هفته دوم دی ۱۳۹۳
هفته اوّل دی ۱۳۹۳
هفته اوّل مهر ۱۳۹۳
هفته دوم آذر ۱۳۹۲
هفته اوّل آذر ۱۳۹۲
هفته اوّل مهر ۱۳۹۲
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۲
هفته اوّل تیر ۱۳۹۲
هفته سوم شهریور ۱۳۹۱
هفته دوم شهریور ۱۳۹۱
هفته دوم اسفند ۱۳۹۰
هفته چهارم آذر ۱۳۹۰
هفته اوّل مهر ۱۳۹۰
هفته چهارم مرداد ۱۳۹۰
هفته چهارم تیر ۱۳۹۰
هفته چهارم فروردین ۱۳۹۰
هفته چهارم آبان ۱۳۸۹
هفته اوّل مهر ۱۳۸۹
هفته اوّل شهریور ۱۳۸۹
هفته دوم مرداد ۱۳۸۹
هفته اوّل مرداد ۱۳۸۹
هفته چهارم تیر ۱۳۸۹
هفته دوم تیر ۱۳۸۹
هفته اوّل تیر ۱۳۸۹
هفته چهارم خرداد ۱۳۸۹
هفته اوّل خرداد ۱۳۸۹
هفته چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹
هفته سوم اردیبهشت ۱۳۸۹
هفته دوم اردیبهشت ۱۳۸۹
هفته اوّل اردیبهشت ۱۳۸۹
هفته چهارم فروردین ۱۳۸۹
هفته دوم فروردین ۱۳۸۹
هفته اوّل فروردین ۱۳۸۹
هفته چهارم اسفند ۱۳۸۸
هفته اوّل اسفند ۱۳۸۸
آرشيو
پیوندها
(¯`•._.•-»(دوست خوبم مریم )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»( راز دل)«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»( دل شکسته)«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(سپیده م )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(شیرین )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(منو بارون )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(سایه های بی کسی )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(چرا دیونم کردی.*.بعدش رفتی؟؟ )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»( زیبایی )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»( بیا تو دم در بده )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»( خاطراته آیدا )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(تنهاییه یک دختر *مریم* )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(زندگی جزر و مد داره*غزل* )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(رویای خاموش )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(پرتال سرگرمی ایرانیان )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(راز عشق من )«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(قاصدک چی خبر آوردی)«-•._.•´¯)
(¯`•._.•-»(سایه ی عزیز)«-•._.•´¯)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM