تبليغاتX
<

عاشقانه دوستت دارم

دلم گرفته
سهم من از عشق گوشه ی سردو تاریکی از این دنیاست که بایاد تو گرم و روشن مانده است
سلام بعد از هزار سال بازم وقت گیر آوردم و نوشتم

دیروز یه پیر مرد یه حرفه خوبی زد !!!! گفت میگن زمین میچرخه!!! ولی این ما هستیم که میچرخیم زمین ثابت وایساده !!!!

خوب بیچاره راست میگه یه روز بچه بودیم بزرگترین دردمون پنچر شدن دوچرخه مون بود یه کم بزرگش شدیم  دردمون شد نمره ی کمه املا یه کم که بزرگ تر شدیم دیدیم که اینها چیزی نیست که بخوای نگرانش بشی

الان عرض میکنم که نگرانی چیه منه بیچاره نگرانیم از صبح ساعت 8.30 شروع میشه

سعید بدو مغازرو باز کن تازه داری صبحانه میخوری که تلفن زنگ زد (وقتی صدای زن میاد از ترس پاهام میلرزه)یه خانومه که اول میگه سلام خوبین از بانک مزاحمتون میشم چک داری بیار پولشو بده فردا قسط وامتو بده پس فردا میخوای بری واسه مغازه خرید با کدوم پول اینم نمیدونم حالا جای با حالش اینجاس که دولت میخواد یارانه هارو هم قطع کنه یه تورم جانانه هم میخواد مهونه کشورمون بشه

زمین سره جاش واساده ما هستیم که میچرخیم به کدوم ساز به کدوم رقص نمیدونم

ااااا بچه بودم خیلی خر بودم معلمه از من خر تر میگفت علم بهتر است یا ثروت منه خر و معلمه از من خر تر علم بهتر است بابا کجای علم بهتر است !!!؟؟؟ ثروت یهتر است پول داشته باشی علم هم میتونی یاد بگیری میتونی همه کار بکنی چون الان زمان اینو میگه دیگه کسی واسه علم تره هم خورد نمی کنه

ابرو ماهو مه خورشید و فلک در کارند                  بچه جان درس نخوان لیسانس ها هم بیکارند

 

 

راستی یه سوال چرا وب لاگ هایی که نویسندش دختره 100 تا 100 نظر میدن ولی تعداد نظراته پسر ها 10 تا 20 تا میشه ؟؟؟

+ خط خطی شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:34
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
سلام به همه

اره بازم برگشتم با یه دیده بهتر و افکاره تازه

تو این مدت خیلی با خودم سرو کله زدم که بلاخره آدم شدم

قبلا میگفتم سپیده نرو حالا میگم نمون برو

من خودمو فدا کردم فدای یک انتخابه غلط یه انتخاب که اصلا لایقش نبود بهترین روزهای زندگیم رو به پای کسی گذاشتم که حتی واسش مهم هم نبودم

همیشه آقا اصغر میگه عشق چیزه سختی نیست ما داریم سختش میکنیم حالا منم میگم عشق سخت نیست ما داریم سختش میکنیم

تو زندگیه هر کسی یه نفره که مانع رشد اون فرد میشه اونم کسی نیست جز خوده آدم همیشه میخواستم یه آدم موفق بشم  5 ساله که خودم نزاشتم فقط یه نفر میتونست که منو عوض کنه اونم کسی نبود جز خودم که بلاخره تونست .از خودم ممنونم اما چه قدر دیر به دادم رسیدی. خودم بودم که چشم هامو رو شادی ها بستم حالا میگم که دنیا جون دوستتتتت دارم البته منظورم دختر نبود

واسه اونی بمیر که واسه تو تب کنه تو که به من فکر هم نمیکنی من چرا خودمو اینجا جر بدم سپیده سپیده بکنم

فردا تو اون دنیا میگن چرا این همه بلا سره خودت اوردی میای از عوض من جواب بدی .فردا خواستن چوب تو آستینم بکنن میای بگی چوب تو آستین من بکنین نه اون میگی؟ نه نمیگی پس برو گم شو

خداوند حالو روزه هیچ کسی رو عوض نمیکنه مگر این که خوده فرد تلاش کنه خودش بخواد

هیچ کسی مسئول زندگیه هیچ کسی نیست فقط خودمون هستیم که مسئولشیم میتونیم تو یه لحظه خرابش کنیم و تو یه لحظه درستش کنیم (البته خراب کردن یه لحظه هستش درست کردن یه عمر طول میکشه)

یه نصیحت به اون هایی که درد عشق دارن

آی اونی که میگی دنیا به آخر رسیده آی اونی که میگی خدا دوستم نداره

تا حالا شده جز خودت و اون به کسه دیگه ای فک کنی؟ بابات مامانت خواهرو برادرت

تو نه تنها زندگیه خودت بلکه زندگیه اونهارو هم خراب میکنی برو جلو اینه ببین چی بودی چی شدی

سال به سال به خودت نمیرسی ول کن آهنگه غم گینو ول کن لباس مشکی رو به خدا اون هایی که آهنگه عشقی میخونن خودشون مثل شما نیستن

محسن یگانه میگه آی دنیا سیرم ازت خوب آقا محسن خودت رو بکش به من چه چرا موج منفیشو به من میدی

به خدا اینا دارن واسه این که اشکه شما رو در بیارن میگن

کل این خواننده ها که از غمو اینا حرف میزنن خودشون مثل من و تو نیستن

اونا دارن واسه خودشون پول در میارن منو تو داریم خودمونو میکشیم

من خودم از امروز پدره دنیا رو در میارم البته منظورم دختر نبود آخه دنیا اسمه دختره تواس اون 5 سالمم رو از دنیا میگیرم

من عوض شدم دوسته من تو هم عوض شو اما سعی کن عوضی نشی مثل بعضی ها

امیدوارم بتونم مواظبه خودم باشم تا دوباره داغون نشم

یا تو یا یکی دیگه

خواهانه کسی باش که خواهان تو باشد

 

+ خط خطی شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:2
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
+ خط خطی شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:55
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
سلام دوستان این وبلاگ دیگه آپ نمیشه یعنی دیگه مطلبی واسه نوشتن ندارم از شعر گرفته تا خاطره از ترانه گرفته تا قصه همه چیز رو نوشتم این همه پست نوشتم اما سپیده حتی یکیشم نخونده دیگه بسه بسه اون دنبال عشق و حاله خودشه من دارم به خاطره اون بال بال میزنم مثل همه منم میخوام زندگیمو عوض کنم به قول یکی از دوستانم به خاطره اونی بمیر که واسه خاطر تو تب کنه اما حتی اون ناراحت هم نمیشد از عذاب های من دیگه بسه بس

نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم نفرینش کنم هر بار که خواستم نفرینش کنم نتونستم هنوزم دعاش میکنم (خدایا بلایی که سر من اومد سر هیچ کس نیاد ) اما یه چیزی رو تو خودم کشف کردم اگه یکی رو دوست داشته باشم حتی اون نخواد هم باز تو دلم جا داره

از اینش میترسم اگه یه روز با یکی ازدواج کنم بازم به یاد اون خواهم بود من آدمی نیستم که دوروغ بگم یا خیانت کنم اما اگه بعد ازدواج باز به یاد اون باشم اسمش خیانت میشه الهی بمیری سعید

یه وبلاگه جدید باز کردم یعنی میخوام باز کنم در مورد .......... نه خیر هک نیست با ه شروع میشه اما هک نیست یه چیزی که تو زندگیه روز مره هم بشه ازش استفاده کرد ذکاته علم یاد دادنشه

آدرسه وبلاگه جدید رو هرکی میخواد بدونه تو قسمته نظرات بگه تا بهش بدم به بعضی از دوستام آدرسش رو میدم دارم پست مینویسم واسش فعلا 10 تا نوشتم میخوام با همین 10 تا باز کنم بعد تکمیلش کنم

خوب بهتره حدس بزنین که وبلاگه جدیدم در مورده چیه

با هـــ  روع میشه هرکی درست حدس بزنه جایزه داره جایزش هم اینه که دوباره حدس بزنه

از این که ایــــن همه مدت تونستین منو تحمل کنین سپاسگذارم امید وارم که بتونم در وبلاگه جدیدم تلافی کنم

اونایی که غم گین مینویسین اونایی که افسرده میشین این کارو با خودتون نکنین

تجربه را تجربه کردن خطاس

نکنین این کارو حیفین

امید وارم که همتون خوبو خوشو سر حال به هرچی میخواین برسین

به امید دیدار

یا علــی مدد

+ خط خطی شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 14:42
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

سلام یه چند روزیه که مسیر وب لاگ من عوض شده مباحث مورده بحثم عوض شده

در برخی وب لاگ ها چنین مشاهده میشود که نوشته اند زن در هر پوششی آزاد است زن چرا باید 1 شوهر داشته باشد چرا باید ............ دوسته گلم اسلام برترین دین و کامل ترین قانونه اسلام تنها به کلیات نگاه نمی کنه بلکه جزئیات را نیز برسی کرده

کشور های غربی مانند آمریکا را در نظر بگیرید هر کس با هر پوششی آزاده  که بگرده  زن حتی میتونه  لخت بیرون بره  آیا به این میگید  آزادی و برتری اندیشه به این می گن تمدن

از نظر روانشناسی اگر یک زن یه مرد لخت را بببینه می خنده اما اگر مرد یک زن لخت را ببینه تحریک میشه

چرا اسلام نگاه به زن نامحرم را حرام کرده ؟ چون ممکن است مرد نامحرم تحریک بشود و در بدن او هرمونی ترشح میشود که اگر به موقع ارضا نشود مستقیما روی مغز آثاره منفی میگذارد که باعث بی رحمی و تند خویی میشود

 شاید سوال این باشد که مغر مرد ایراد پیدا میکند چه ربطی به زن دارد ؟

تصور کنید این افراد روز به روز بیشتر شوند و و تولید این هورمون نیز بیشتر شود دیگر امنیت پس معنی ندارد

به دلیل تند خویی و خشم   افراده جامعه مورد ازار و اذیت قرار می گیرند

بر می گردیم به مثال بالا یعنی کشور آمریکا بار ها و بارها شاهد این بوده ایم که در اخبار یا روزنامه نوشته است  مردی زن خود را کشت مردی جسد زن خود را تکه تکه کرد گروه آدم خار ها دستگیر شد مرد ....... گروه های آدم خار خون آشام از کجا یک دفعه پیدا شدن وقتی فرد کم کم به بی رحمی میرسد و مغز هم تعطیل میشود دیگر شنیدن داستان و فیلم او را راضی نمی کند دوست دارد خودش هم تجربه کند پس نتیجه ای که میتوان گرفت این است که یک اشتباه می تواند چه عواقبی داشته باشد

خانمی گفته چرا مرد میتواند 4 تا زن داشته باشد ولی زن یک شوهر ؟

به نظر شما اگر زنی 2 تا شوهر داشته باشه مگه چی میشه ؟

داخل یک کاسه شما یک قاشق رنگ سفید بریزید و یک قاشق رنگ سیاه حال این دو رنگ را خوب به هم بزنید جفت رنگ ها با هم ترکیب میشوند . آیا شما الان میتوانید این رنگ ها را از هم تفکیک کنید یعنی رنگ سیاو و سفید را از هم جدا کنید نه پس اگر زنی هم زمان دو شوهر داشته باشد و بچه دار شود مشخص نمی شود که پدر بچه کدام است پس واژه ای به نام هویت نیز باید از فرهنگ لغت حذف شود

من از نوشته های خودم و دینم اسلام دفاع میکنم عقاید خود را از نظر علمی نیز تائید میکنم اگر نوشته ها ی من غلط است دوست دارم بدونم البته از نظر علمی و آینده نگری

آقا و خانم محترم گفته های خودتون رو سعی نکنید با استفاده از کلمات بزرگ بزرگ و به زور به کرسی بنشونی

بازم اگه سوالی داشتی در خدمتم   

+ خط خطی شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:45
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
خوب دوست گلم رویا جون ازم خواسته بود داستانه زندگیمو یعنی داستان معروف سپیده رو تعریف کنم یه کمی شو میگم قسمت های با هیجان و شنیدنیشو  داستانی که میخوام واسط تعریف کنم خیلی خیلی مسخره و باور نکردنیه اخه من حتی از نزدیک حتی ندیدمش فقط چند تا عکس و تلفن و چت

من یه دایی دارم که تو ترکیه شهر استانبول زندگی میکنن کارش صادرات و وارداته عید سال 1384 بودکه اومدن ایران و به خونه ی ما هم مهمون اومدن دختر داییم گفت سعید میشه یه لحظه برم نت گفتم خواهش میکنم کاشکی لال میشدم وصل شد و بد بختی شروع شد یه آی دی به اسم سپیده_ج      روشن شد همون جا آیدی رو حفظ کردم به دختر دایم گفتم کیه گفت دوستم جواب نمی ده اما من همون سلامو که دادم جواب داد البته گفتم سعید از چین  وقتی جواب داد گفتم که از ایرانی هستم خالی بستم بهت من بهش هیچ چیزی رو دروغ نگفتم هیچ چیز نمی دونم چطور اول بازی دلم پشیش گیر کرد اونم از نوع شدید خوب من بعد از یکی دو هفته بهش گفتم یه جورایی بهت وابسته شدم گفت نه دروغه ثابت کن من باور ندارم به خدا پدر مادرم در اومد تا این باور کنه 3 ماهی طول کشید تو خیالاتم باهاش زندگی کردم چه نقشه ها که کشدم وای یادمه هر جا که میرفتم شب ساعت 10 باید خونه میومدم و چت میکردم معتاد شده بودم ساعت 10 هنوزم این موقع ها احساسه دل تنگی میکنم تازه داشتیم به هم عادت میکردیم که کنکور لعنتی پیدا شد بهم گفت سعید من دیگه نت نمی یام گفتم چرا من کاری نکردم گفت نه گفتم پس چی گفت باید واسه کنکور بخونم گفتم چه ربطی به من داره گفت وقت نمی کنم و ندارمو از این حرفا گفتم باشه 5 مهر بود درست یادمه 5 مهر 1384 گفتم اگه مشکلت اینه باشه هفته ای یک بار حرف بزنیم گفت نمیشه گفتم جهنم ماهی یه بار گفت نــوچ نمیشه به درک یه اس ام اس نه نمیشه بابا وقت واسه همه چیز داری به ما که میرسه فرصت سر خاروندنم نداری گفتم زنگ بزنم بازم قبول نکرد گفتم جهنم یه سال صبر می کنم گفت نمیشه بعد باید برم دانشگاه گفتم باشه 3 سال  من بی جهت مجازات شدم دلیلش معلوم نبود 6ماهو 25 روز باهاش هر شب چت می کردم ارزو داشتم باهاش همش پرید همش همش

اما قصه به این راحتی تموم نشد واسه اون تموم شد اما واسه من شروع بد بختی بود افسره گی ه شدید گرفته بودم همش لباس های سیاه میپوشیدم اخمو شده بودم جز دادو عصبانیت چیزی درونم نبود یه شب تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم بهش اس ام اس زدم که بیا تو نت اومد هر کاری کردم قانع نشدبهش گفتم من به خاطر چی تو رو می خوام پول بابات که نمی دونم کیه به خاطر پر کردنه وقتم یا رفتن به پار ک و سینما گفت من ایران بیا نیستم گفتم باشه من میام ترکیه زندگی میکنم آدمه بی پولی نیستیم و هم داییم اونجاس دستمم میگیره گفت نه منم دست به خود کشی زدم اما اون حتی نگران هم نشد خیلی سنگ دل شده بود من واسش با مگس فرقی نداشتم به رگم هوا زدم درست زدم اما هیچیم نشد یعنی نمردم فقط یه مدت فشار خون گرفتم التماس کردم خودمو به هر دری زدم نتونستم راضی کنم همه ی دوستام میدونن که من در طول زندگیم فقط با سپیده دوست بودم تا اون روز تای بوکس کار میکردم مسابقه میرفتیم حتی واسه تیم غرب کشور هم دعوت شدم رو دست کشم نوشته بودم سپید کوچولو نوشته بودم وقتی میرفتم بالای رینگ وقتی که اسم سپید رو روی دست کش می دیدم دیگه از خود بی خود میشدم و یا ناکوت میشدم یا میباختم اون سعید که وقتی میرفت رو رینگ همه هورا می کشیدن حالا کسی بهش فش هم میداد قادر نبود بگه چرا فش میدی هر روز قرص فلوکستین میخوردم 4 تا بعضی وقفتا 6 تا قرص ضد افسردگی بود منم معتادش شده بودم عید امسال بهش گفتم میخوام بیام ترکیه گفت بیا شاد شدم گفتم میای دیدنم میشه تو رو ببینم گفت نــه گفتم بی معرفت من این همه راه رو واسه خاطر تو میام گفت نمیشه که نمیشه بازم دست به خود کشی زدم این بار نقشم 20 بود اما یادم نبود که تا خدا نخواد حتی یک برگ هم از روی درخت نمی یوفته عید 1387 بود که من کلی قرص خواب قلب و فشاره خون خوردم رفتم تختم که بخوابم به سپیده هم گفته بودم که این کارو کردم گفتم دلم برات تنگ شده می خوام واسه آخرین بار صداتو بشنوم گفت بابام خونس نمیشه گفتم گوشی رو جواب بده اصلا فش بده بگو اشتباس بگو صدا نمیاد نه نه نه زنگ زدم گوشی رو خاموش کرد دیگه زدم به سیم آخر دراز کشیدم و آماده ی مرگ شدم خوابیدم چون قرص خواب خورده بودم دیگه هیچی نفهمیدم خدا نخواد هیچی نمیشه نگو من اون شب شام نخوردم ساعت 12 که مامان بابام اومدن دیدن من خوابم گفتن شام نخورده بیدارش کن که شام بخوره وقتی بیدار میکنن من بیدار نمی شم هر کاری میکنن بیدار نمی شم سریع میرسونن منو بیمارستان دکتر میگه که خود کشی کرده اونا هم کلی قرص و دارو میکنن تو حلقم معدمو شست و شو میدن .......خلاصه وقتی چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم اما سپیده حتی یه زنگ هم نزد که ببینه مردم یا زندم

با خودم فکر کردم گفتم ارزش این کارو داشت نه جدا شما بگین داشت تصمیم گرفتم پیرهن میشکی رو در بیارم و خوشتیپ کنم خودمو

اما بازم دلم طاقت نیاورد واسه روز تولدش یه ترانه حاظر کردم یه دوست دارم که آهنگ سازه و الانم داره واسه دوستم آهنگ سازی میکنه میخواد آلبوم بده بیرون به خدا پدرم در اومد تا حاظر شد روز تولدش گفتم سوپریز یه چیزی دارم برات که هیچ وقت کسی به بهت نداده و نه قراره بده اما اون نپرسید چیه

شعرش این بود

 

اگه داشتـت خیــاله

اگه موندنت محـــاله

 دوست دارم من این خیـــالو

آرزو های محالو

اگه دستاتو دوبـــاره بگیرم من توی دستم

حس کنم عاشـــق ترینـــــــم

واسه ی تو من میمیرم

سپیده سپیده                                                 سپیده سپیــــــــده

نمی زارم عشقتو کسی ازم بگیره

اگه تو نباشی پیشم      دل من  از غصه سیره

 

دارم اینجا میمیرم عزیزم بیا کنارم بیا که جز تو من کسه دیگه ای ندارم

سپیده سپیده سپیده سپــــیده

 

 

خیلی جالب شده بود گفته بودم اول باید سپیده گوش کنه بعد بقیه اون هنوز گوش نکرده منم نراشتم هنوز کسی گوش کنه کلی واسه سپیده غزل و مثنوی گفتم اون حتی یکیشم  نشنیده

نمی خوام خودمو لو بدم اما یکی از دوستام باهام حرف زد تصمیم بر این شد که به کسانی که مثل من هستن کمک کنیم اخه یه کوچولو روانشناسی سرم میشه من توبه کردم بابت همه ی گناهام اخه خود کشی از جمله گناهانه کبیره هست امید وارم خدا منو ببخشه بنده ی نا پاک و بدی بودم اما میخوام دیگه بد نباشم

رویا جان میگن تجربه را تجربه کردن خطاس

تجربه های منو تو تجربه نکن

نوشته بودی می خوای برگردی اما من نمی خوام اون برگرده چون ممکنه بازم ترکم کنه بعضی پرده هایی هستن که اگه برداشته بشن دیگه زندگی که هیچ حتی دوستی هم نمی شه کرد من غرورمو شکستم اما تو نمی خوام بشکنی

 

 

 

+ خط خطی شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:59
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
خوب شما میگین زن و مرد برابرن ولی من میگم چنین نیست بعضی جاها زن و بعضی جاها مرد برتره

خدا همه رو از گل افرید یعنی خاک و اب اما زن رو از نور این نشون میده ارزش زن در افرینش از مرد بالا تره

زن و مرد از لحاظ کار کرد مغز هم با هم فرق دارن میدونستی؟سیم های ارتباطی بین دو نیمکره ی مغز زنان 10 درصد زخیم تر و 30 درصد بیشتر نقاط ارتباطی داره به خاطر اینه که زن در حین راه رفتن میتونه رژه لب بزنه وقتی داره با تلفن حرف میزنه میتونه غذا هم بپزه

مغز مرد غرفه بندی شده است و دریک زمان یک کار می تونن بکنن پس تمرکز بالایی رو کار ها دارن وقتی مطالعه میکنه نمی تونه گوش هم بکنه

زن ها در حرف زدن و درک معنی کلمات یه کم مشکل دارن به لحن حرف زدن و حرکات دست و صورت توجه دارن

به همین دلیل میشه گفت احساساتی و به قول خودت بازی با احساسات میتونه حق رو نا حق بکنه و نا حق رو حق پس به این خاطره که نمی تونن قاضی بشن مهربونن نمی تونن کسی رو اعدام کنن

متوسط مکالمه ی تلفنی زن حداقل 18 دقیقه و مرد 3 دقیقه

اگر مرد از کارش ناراضی باشه در زندگی مشترک نمی تونه  تمرکزی داشته باشه اما اگه زن در زندگی مشکلی داشته باشه نمی تونه تو کارش تمرکز کنه

خوب زن هارو چرا سربازی نمی برن ها زن میتونه شب وسط جنگل یا کوه یا جنگ تا صبح سر پست باشه زن اصلا می تونه بجنگه این از لحاظ روانشناسی و یه کم از تفاوت زن و مرد بود خانم شیوا اسلامی نوشتن چرا زن نمی تونه 2 تا شوهر داشته باشه ولی مرد میتونه 4 تا زن داشته باشه دلیلش بر میگرده به هورمونه تستسترون که این جا جاش نیست که تو این موضوع بحث کنم اما اگه حاضر باشی میتونم بگم چرا میتونن 4 تا زن داشته باشن

 

 

 

خوب می خوام اول حوزه ی بحث مشخص بشه آزادی ه عمل یا بیان اگر ازادی ه بیان باشه دارن می تونن رای بدن چرا که اون ها هم عضو کشور هستن می تونن رانندگی کنن این ها رو اقا رضوان گفته اما آزادی ه عمل که من هم مخالف این آزادی هستم  چرا باید زن لباس های چسبان بپوشه چرا باید زن حجاب کامل نداشته باشه چرا باید زن ها آرایش شدید بکنن و با پوشیدن لباس تنگ باعث بشن بهشون به چشم یک وسیله *یک وسیله ی جنسی نگاه کنن چرا بعضی دخترا با یه چشمک با پسر ها دوست میشن اونم آدمی که نمی شناسن و زمینه رو واسه سواستفاده آماده میکنن و بعد هم میگن فلان چیز فلان شد شما خانم ها همه چیز دارین شخصیت ارزش خودتون باید حفظ کنین  نباید خودتون رو به شکل یک وسیله ی جنسی در بیارین که ارزش هاتون هم زیر سوال بره  من چند بار وب لاگ شما رو خوندم مطالبش همش تکرار شده ولی طرز گفتنش فرق می کرد استفاده از کلمات گلنبه سلنبه

من واسه بحث حاظرم

+ خط خطی شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 0:44
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

امام صادق‏ (ع) :

فی طین قبر الحسین شفاء من‏کل داء و هو الدواء الاکبر.

در خاک قبر حسین (ع) شفای هر درد است و آن دوای ‏بزرگتر است. - من لا یحضره الفقیه، ج 2،ص 599

امام صادق‏(ع) :

السجود علی تربة الحسین یخرق الحجب السبع‏.

 سجده بر تربت‏حسینی،حجابهای هفتگانه را کنار می‏زند. - بحار الانوار،ج 82،ص 153 و 334.

 امام صادق‏(ع) :

حنکوا اولادکم بتربة الحسین فانها امان.

  کام فرزندان خود را با تربت‏حسین‏(ع) بردارید، که این تربت، امان است. - وسائل الشیعه،ج 10،ص 410،روایات تربت را از جمله در وسائل الشیعه،ج 10،ص 408 تا 420 و ج 3،ص 607،المزار،شیخ مفید،ص 143 و نیز بحار الانوار،ج 98،ص 118 ملاحظه فرمایید.

امام رضا (ع) :

کل طین حرام کالمیتة و الدم و ما اهل لغیر الله به، ما خلاطین قبر الحسین‏ (ع) فانه شفاء من ‏کل داء

هر خاکی حرام است، مثل مردار، خون و ذبح شده بی‏نام خدا، مگر خاک قبرحسین(ع)  که درمان هر درد است. - سفینة البحار،ج ۲،ص۱۰۳

آیا بهتر آن نیست که سجده‏گاه، از خاکی قرار داده شود که‏در آن، چشمه‏های خونی جوشیده است که رنگ خدایی داشته است؟ تربتی آمیخته باخون کسی که خداوند، او را پاک قرار داده و محبت او را اجر رسالت محمدی‏«ص‏»قرارداده است؟ خاکی که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین‏گشته است؟ ...

امام خمینی (ره) :

همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت، مزار عاشقان و عارفان ودلسوختگان و دار الشفای آزادگان خواهد بود

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

آیا بهتر آن نیست که سجده‏گاه، از خاکی قرار داده شود که‏در آن، چشمه‏های خونی جوشیده است که رنگ خدایی داشته است؟ تربتی آمیخته باخون کسی که خداوند، او را پاک قرار داده و محبت او را اجر رسالت محمدی‏«ص‏»قرارداده است؟ خاکی که با خون سرور جوانان بهشت و ودیعه محبوب پیامبر و خدا عجین‏گشته است؟ ...

امام خمینی (ره) :

همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت، مزار عاشقان و عارفان ودلسوختگان و دار الشفای آزادگان خواهد بود

+ خط خطی شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:4
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
 

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

+ خط خطی شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 22:51
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
سن 14 سالگي: تازه توي اين سن ، هرو از بر تشخيص ميدن ! (اول بدبختي !)
سن 15 سالگي: ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد !
سن 16 سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تکنو مي زنن ! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ! ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن ! (راکت تنيس نداشتيم )
سن 17 سالگي: يه کمي مثلا آدم ميشن ! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن ! (يادش به خير ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول مي خوندن !)
سن 18 سالگي: هر کي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش ميشن ! ... آخ آخ ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه !
سن 19 سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن !
سن 20 سالگي: از همه شون رو دست مي خورن ! ... ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده !
سن 21 سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن ! (مثلا عاقل ميشن !)
سن 22 سالگي: نه ! مي فهمن که زندگي همش عشــــقه ! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن !
سن 23 سالگي: يکي رو پيدا مي کنن ! اما مرموز ميشن ! (ديدشون عوض ميشه !)
سن 24 سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته ! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت !
سن 25 سالگي: عشق سيخي چند ؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه ! حالا خوشگل هم باشه بد نيست !
سن 26 سالگي: اين يکي ديگه همونيه که همه ء عمر مي خواستم ! ... افتخار ميدين غلامتون بشم ؟!
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم !!!


خصوصيات دختر خانمها از 14 تا 28 سالگي ...


سن 14 سالگي: تا پارسال هر کي بهشون مي گفت: چطوري ؟ مي گفتن: خوبم مرسي ! حالا ميگن: مرسي خوبم !
سن 15 سالگي: هر کي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام ! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاري و رنگ آميزي و ...!)
سن 16 سالگي: يعني يه عاشق واقعين ! ... فردا صبح هم مي خوان خودکشي کنن ! ... شوخي هم ندارن !
سن 17 سالگي: نشستن و اشک مي ريزن ! ... بهشون بي وفايي شده ! ... (کوران حوادث !)
سن 18 سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق ! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن !
سن 19 سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ! ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست !
سن 20 سالگي: نه ، نه ! ... اون منو نمي خواست ! ... آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ! مي دونم !
سن 21 سالگي: فقط 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ! فقط !
سن 22 سالگي: خوش تيپ باشه ! پولدار باشه ! تحصيلکرده باشه ! قد بلند باشه ! خوش لباس باشه ! ... (آخ که چي نباشه !)
سن 23 سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي کنن !
سن 24 سالگي: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه ! ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه !
سن 25 سالگي: آه! پس چرا ديگه هيچکي نمياد ؟! ... هر کي مي خواد باشه ، باشه !
سن 26 سالگي: يه نفر مياد ! ... همين خوبه ! ... بــــــــــله !
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش !
سن 28 سالگي: کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي !!!
+ خط خطی شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:51
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

...وقتی خداوند انسان را از خاک آفرید و به خاک روح داد تا زنده شود 
اما در این میان خداوند اولین موجودی را که از نور آفرید جنس مونث بود یعنی شما خواهر های گل
این نشان دهنده ی این است که زن ها پیش خداوند جایگاه بالایی دارند و نشان دهنده ی ارزش والای آنهاست
اگر کسی چیزه گرانبهایی را به کسی بدهد از او انتظاراتی دارد همانطور که مروارید داخل صدف زیباس >حجاب زن نیز زیبایی اوس
اما گاهی شاهد آن هستیم که این مروارید های زیبا صدف های خود را کنار گذاشته اند و زیبایی که خداوند به آنها داده است را قبول نکرده اند و خود چهره ی خود را با لوازم آرایش برای نامحرم تزئین کرده اند
لباسی که خداوند برای آنها تعین کرده است را نخواسته و با پوشیدن لباس های تنگ باعث بوجود آمدن گناه و مشکلات اخلاقی برای جوانان  میشوند
افرادی که به خاطر زیبا شدن و مورد توجه قرار گرفتن لباس تنگ پوشیده و در خیابان به رفت و آمد می پردازند ... در این میان برخی افراد ه چشم چران نیز به آنها خیره نگاه کرده و آنها را مورد عنایت خود قرار میدهند
چرا باید خانمها وضع ظاهری خود آنگونه کنند که به چشم یک وسیله ی جنسی به آنها نگاه شود چرا باید با پوشیدن لباس های بدن نما اندام خود را مورده نگاه آدم های از سگ کمتر قرار دهند
!!!چنین افرادی چگونه می توانند فرزندان سالم به جامعه وارد کنند
برخی اوقات شاهد این هستیم که دخترانی با یک چشم زدن یا خندیدن یک پسر زود ... شده و با آن شروع به دوستی کرده اما بی خبر از ان که این فرد برای آن چه خیالاتی دارد
حق با شماس کسانی هستند که اجازه ی این را به آنها نمی دهند اما سئوال این است که چرا اجازه دادند اند که صدای او را نا محرم بشنود ؟؟
چرا به جای این که برای انها آرزو بمانند و آرزش های خود را حفظ کنند با آنها حرف میزنند
چرا باید قبل از شناخت حسن نیت طرف با آن دوست شوند
چرا باید به راحتی هر روز با یک نفر دوست شده و فردا با یک فرد دیگر
همه دنبال این هستند که همسر آینه ی آنها فردی پاک باشد اما آیا خود آنها نیز پاک هستند؟ اگر پاک نیستند چطور میتوانند به چشمان یک آدم معصوم نگاه کنند و به او بگویند دوستت دارم؟ آیا عذاب وجدان نخواهد داشت؟
اگر همسر او نیز یکی مثل خودش باشد زندگی آنها چگونه خواهد بود؟
یه کم فکر کن

  

+ خط خطی شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 20:45
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
+ خط خطی شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:20
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

شب سردی است، و من افسرده.

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است.

 

"سهراب سپهری"

+ خط خطی شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 17:58
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
+ خط خطی شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:5
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 هرگز بيني هايشان عمل کرده نيست

موهايشان خدادادي طلائي است و مادر زادي مش داره 

 وقتي از کنار هم رد ميشن هرگز به هم چپ چپ نگاه نمي کنند

 تمام زيور آلاتشان طلاوجواهرات اصل است

 تا قبل از ازدواج هر گز ابروهايشان را بر نمي دارند

 بدون اجازه خانواده شان هيچ جا نميرن 

 وقتي باهاشون دوست شدي هفته دوم بايد بري خواستگاري 

 هميشه سر بي زير هستن و به هيچ غريبه اي نگاه نمي کنند

+ خط خطی شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 17:11
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .


 

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکتو ببينه و بهت بخنده.
گفتم اگه بارون نيومد چي؟
گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره.
گفتم يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار.
گفتي به چشم
حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره. تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم مي خندي....

+ خط خطی شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 18:58
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
+ خط خطی شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:3
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .


 

دستهايم را در دستهايت بگير
اي بانو
با ضربان قدمهاي من همگام شو
ستاره را با انگشتهاي ظريفت،
از آسمان سُربي بگير
و بر روي زمين سبزش كن
قول مي دهم آن را آبياري كنم
قول مي دهم جنگلي از ستاره هاي تو بسازم
من با نگاههاي تو آشنا هستم
چشمهاي تو سالهاست از آسمان ستاره مي چينند
و من تنها به دو ستاره
ـ چشمهايت را مي گويم ـ
معتادم.
روزي چند بار صدايت مي كنم؟
اصلاً شمرده اي تا به حال؟
در حسرت شنيدن يك "جانم" هنوز مانده ام.
هر روز فكر مي كنم كه آخرين لحظه است
و فردا باز، با ابر و بادش مي آيد
ديگر از فردا گفتنهاي تو،
خسته ام.
هر چه هست اينجاست،
در اين لحظه ناب با تو بودنم....


+ خط خطی شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:35
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادم

پر زدن نیست که درجاست بخند

شش

به خدا آخر دنیاست بخند...!

+ خط خطی شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 13:8
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .


 

از اتفاق آخر روحت خبر ندارد // ديروز دوستت داشت...حالا دگر ندارد
مثل جُزامی از من هر لحظه ميگريزی // مجنون اگرچه مسریست، اما خطر ندارد
هی آه ميکشم تا قلبت بلرزد اما // لبخند ميزنی تو، يعنی: اثر ندارد
من ماندم وخيالت(يک قاب عکس خالی) // يک خاطره که کاری جز دردسر ندارد
هی زنگ ميزنم تا لحن تو را... وليکن // ای وای اگر دوباره اينبار برندارد
او سهم ديگران است! بی پاسخی نشانش // اما نياور آقا! هرگز! اگر ندارد!
بر آن سرم که روزی از عشق تو بميرم // مردي‌که خود کشی کرد انگار سر ندارد
امروز کشتم او را -مردي‌ که عاشقت بود- // از اتفاق حتی روحت خبر ندارد

+ خط خطی شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:22
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

کاش ميان آدمها کسی بود که مرا ببيند
کاش ميان رنگ ها رنگ خوبی را ميديدم
کاش ميان آدمها کسی بود که به من نشانی رنگ خوبی را دهد
کاش از ميان آدمها کسی بود که بوی لبخند بدهد
کاش ميان آدمها کسی بود که به رنگ تنفر نباشد
کاش در ميان تاريکی شب را می يافتم
کاش ميان آدمها کسی بود که فانوس شبم باشد
کاش ميان آدمها کسی بود که «آدم» باشد

+ خط خطی شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:57
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

برای مرگ عشقم چند ثانیه ای سکوت کن.
هیچ میدانی این روزها بی خیال از هر چیزی که اسمش را زندگی گذاشته اند میگذرم؟ من فنا شده ام ...... دیگر چه لزومی دارد به خاطر زنده بودنم نفس بکشم؟ دیگر گریه های من چه اثری دارد؟ مگر غم های من با گریه تسکین پیدا میکند؟ برای سوگ عشقم بر سر مزارش آمده ام. سکوت تنها همدم من است. فقط تنهایی با من است...

+ خط خطی شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 19:56
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

شنهای داغ تو ساحل
طنین بادای دریا
پر اون مرغ مهاجر
تو رو یاد من می یاره
که یه روز همین جا تنها
رو نیمکت نشسته بودیم
خوش بودیم با خواب و رویا
تو دیار آرزوها
آرزو کردیم همیشه
زندگی این جور بمونه
عشق اون قلبای آبی
تا ابد نیلی بمونه
یادته تو دشت گندم
ما با هم آواز می خوندیم
دست تو دست، شونه به شونه
شعر عاشقونه خوندیم ؟
یادته بارون می یومد
رو لبای آشنامون
صدای شرشر بارون
می پیچید تو ناودونامون
یادته آشتی می دادیم
غنچه سبز گلا رو
با لباس مخمل عشق
اون صدای بی صدا رو
یادته قرار می ذاشتیم
تو نسیم شالیزارا
که با هم بهار بچینیم
واسه سبزی چنارا
یادته خورشید خونه
واسمون لالایی می خوند
شعر خوب قاصدکها ،
صدای ناله ابرا ،
اما انگار زود گذشته
اون روزای خوب پاییز
دیگه تکرارم نمی شه
بوسه و شکوه گلریز
می دونستی عاشقا هم
با سحر بیدار نمی شن؟
چون که اون خورشید خونه
لالایی نداشت بخونه

+ خط خطی شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:44
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده، دل بريده ام!
كه عزيز باراني ام را،
در جاده اي جا گذاشتم!
يا در آسمان، به ستاره ي ديگري سلام كردم!
توقعي از تو ندارم!
اگر دوست نداري، در همان دامنه ي دور دريا بمان!
هر جور تو راحتي! باران زده‌ي من!
همين سوسوي تو، از آن سوي پرده‌ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست!
من كه اين جا كاري نمي كنم!
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم!
همين!، اين كار هم كه نور نمي خواهد!
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي!
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد!
صداي باران را مي شنوي ؟!

+ خط خطی شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:26
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

من تو را اي عشق از کف داده ام!... ** هم خودم را، هم تو را گم کرده ام...
آن من عاشق، من ديوانه را... ** من نميدانم کجا گم کرده ام!...
من نشاني هاي خود را ميدهم... ** يک نفر بايد مرا پيدا کند...
يک نفر بايد که با طوفان عشق... ** برکه‌اي خشکيده را دريا کند ...

+ خط خطی شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:25
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

 

محبوبم! نمي‌دانم امشب با يک سري کلمه گنگ و بي‌مصرف که در مغزم به هم مي‌پيچند چطور مي‌توانم احساس تنهاييم را به گوش تو برسانم. واژه‌ها بي‌تابند و ياريم نمي‌کنند. مي‌داني؛ تو را کم دارم و دور از تو حتي يک نقطه کور هم نمي‌توانم بر کاغذ بکشم. چشمانم هم از سر شب باراني است!
روزها چه بي‌اعتبارند. مي‌نشيني، نگاه مي‌کني، عادت مي‌کني و دل مي‌بندي. اما زمان مثل رگبار بهاري به شيشه‌ات مي‌کوبد و مي‌گذرد. بدون اراده تو و بي‌آنکه بفهمي، ندا مي‌دهد که بايد عادتهايت را رها کني. زنگ ساعت که به صدا درمي‌آيد، مسافر ساکش را مي‌بندد، هواپيما در جلوي چشمانت به افق مي‌پيوندد و به وسعت تمام عالم، غربت نصيبت مي‌شود…
نمي‌دانم سهم من از خوشيهاي زندگي کم است، يا بديها هميشه زود به سراغم مي‌آيند. نمي‌دانم هميشه تو مرا تنها مي‌گذاري يا سرنوشت من با تنهايي گره خورده است؟ افسوس که تا جامه‌اي از عشق به تن مي‌کنم، روزگار با بيرحمي آن را مي‌درد و با ريسمان جدايي وصله مي‌زند...
افسانه حيات دو روزي نبود بيش
آن هم «کليم» با تو بگويم چه سان گذشت؟
يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به کندن دل زين و آن گذشت...

+ خط خطی شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:53
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .


 

آه
پرنده اگر پرنده بود.
حتي براي خاطر دل خودش هم
پاسوز مرغ خانگي نمي‌شد.
آه
پرنده اگر پرنده بود.
حتي به بهانه‌ي دانه‌ي فراوان زائران حاجت روا هم
گرفتار پنجره‌ي فولاد و گنبد طلاي نميدانم آن کدام امامزاده نمي‌شد.
آه
پرنده اگر پرنده بود.
به جاي اينهمه دل دل و چشم به راهي و نگراني...
با شوق و ذوق رفتم تا اينجاي نوشته‌ي ناقصم را برايش بخوانم، تا مثل هميشه برايم کف بزند و تشويقم کند و ببوسدم و...
پرنده
پرنده بود
پر کشيده بود.
آه...

+ خط خطی شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:45
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
 ..............

همیشه  منتظرتم خوب من...............


ای تنها ترین ستاره ی شبهای تارم ؛ با تو می خواهم بگویم اسرار نهانم ...

گوش فرا ده که چه می گویم !آری با تو هستم !!....

 با توام که روزگاری عشق و یکرنگی را به من هدیه کردی !

با توام که مرا با وجودت به اوج یکدلی رساندی !

من در چشمان زیبای تو مفهوم صداقت را با تمام وجودم آموختم !

تو با گرمی دستانت بذر عشق را در نهانم رویاندی !

من عمری با حرفهای زیبای تو به نقطه ای از زیبایی رسیده بودم !

 اکنون چه میگویی ؟؟از چه صحبت میکنی تو؟

من در دریایی از معرفت تو غرق می شدم و هراسی نداشتم !

عمری در کوچه ی مهر و وفا شانه به شانه ی تو قدم می زدم !

  عشق و یکرنگی ات را در کدامین کوچه پس کوچه های این شهر غریب گم کردی ؟

صداقت زیبایت را در کدامین خاک سرد روزگار مدفون کردی ؟
 
گرمی دستانت عمری مهمان دستان من بود ،

من این مهمان خوشایند را قسمتی از وجود خود کرده بودم !

 اکنون چه میگویی با من؟از چه صحبت میکنی تو؟

حال تو بگو چگونه قسمتی از وجودم را از خود برهانم ؟

تو بگو چگونه دلم را که سرشار از عشق و تمناست به کینه و نفرت فرا خوانم ؟

من در کدامین قصه به دنبال چشمان زیبای تو باشم ؟

چگونه مفهوم صداقت را از خاطرم بشورانم ؟

من تا کجای این دنیا این غم تلخ وسنگین را بر دوش کشم ؟

من در تلاش پر کردن این فاصله ها و تو در تلاش فرار از من و ایجاد این فاصله ها!......

و اکنون سکوت اختیار می کنم و چشمان سرشار از

 تمنایم را به چشمان معصوم و زیبایت می دوزم و می گویم :

چگونه وداع را با تو "ای عزیز دل" بدرود گویم ؟!؟!؟!؟!؟!

+ خط خطی شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:43
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

تولدم مبارک.....امیدوارم 120 سال عمر کنم.... مگه نه؟؟؟؟؟؟؟ 

+ خط خطی شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:58
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .
دوست دارم........

+ خط خطی شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 16:51
توسط عاشق تنهاي تو: سعید |

پروانه ی مسین برپانشسته بود در پهنیه ی لجن وهر دوروی ان خط بود خطی به سوی پوچ ...خطی به مرز هیچ ...از هم گریختیم در خط سرنوشت خونابه ریختیم .

© 2006-2007 www.tanha-saed-tanha.blogfa.com- All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by saed
> >